پارسازیباترین تبسم پارسازیباترین تبسم ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
گنجینه خاطرات پارسا گنجینه خاطرات پارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
بهاربهار، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

پارسا وبهاردهقانی،تمام زندگی ما

پارسا و بهار

گرفتن عروسک ها

وای خدای من چه لحظه شیرینیه!! امروز پارسای من ، عزیز من تونست  ساعت 12:50 ، روز چهارشنبه 93/2/17 عروسک ها شو واسه چند ثانیه تو دست بگیره. هرکاری کردم نشد ازت عکس بگیرم آخه من تشویقت میکردم تو هم هی ذوق می کردی دوباره کارتو ( گرفتن عروسک ها ) تکرار می کردی. اینقدر ذوق کردم اشک توچشمای مامانی جمع شد این اولین حرکت فیزیکی تو بود.یه دنیا بوس تقدیم امید زندگیم. به بابا زنگ زدم گغتم اینقدر خوشحال شد گفت مبارکه.منتظر بیاخونه از نزدیک شاهکار پسرشو ببینه. ...
17 ارديبهشت 1393

3 ماهگیت مبارک

پسرنازم 3 ماهگیت مبارک . مامانی من روز به روز داری بزرگتر میشی خیلی شیرین وبازیگوش شدی اینقدر بازی های قشنگی میکنی.همش دوست داری باهات بازی کنن.بابا تا از سرکار میاد قبل ناهار اگه شما بیدار باشی اول بازی میکنه بعد ناهار می خوره.                                                     ...
16 ارديبهشت 1393

لباس جدید پارسا

دیشب با بابایی دوباره رفتیم  ببینیم لباس نانازی واست میتونیم پیدا کنیم همه لباس ها تو بازار تکرارین یا ضخیم هستن به درد تابستون نمی خورن.حتی مامان بزرگ و بابابزرگ هم امداد شدن خودشون بازار رفتن اما لباس نانازی  ندیدن. 5شنبه از طرف کار بابا مراسم جشن دعوت شدیم حتما باید لباس واست پیدا می کردیم.بعداز کلی گشتن این 2 دست گرفتیم مبارکت باشه گلم. حالا نمی دونم کدوم تنت کنم بابایی میگه زرده قشنگ تره....حالا رکابی یا تک پوش؟؟؟؟؟ ...
16 ارديبهشت 1393

2 هفته تلاش برای رسوندن دستام به دهنم

اینقدر ناز به دستای کوچولوت نگاه می کردی بعد انگشت شصت  اشاره به هم می چسبوندی با اون چشمای نازت بهشون خیره می شدی که ببری تو دهنت یه دفعه دستت می رفت تو چشمات،الهی بمیرم بعدش گریه می کردی تا آروم می شدی دوباره این حرکت تو تکرار می کردی باز می رفت تو بینی یا از کنار چشمات رد می شد اما کوتاه نمی اومدی.   بعد 2 هفته تلاش مکرر آخر موفق شدی هورااااااااااااااااااا حالا دیگه مگه کوتاه میای یه سررررره تو دهنته خوشحالی بعد خوردن دستای کوچولوت ...
12 ارديبهشت 1393

2 روز مونده به روز معلم

امروز رفتیم مدرسه مامانی،اول رفتیم دفتر مدرسه پیش معلم ها اینقدر ذوقت می کردن می گفتن چه نازی. راستی تو مسیر خانم صفری که آموزگار دوم  دیدت از من شما رو گرفت تو دفتر برد. بعد راضیه جون بغلت کرد یاد دوقلوهای خودش افتاده بود رضا روزبه که الان 2 سالشونه. شما دیگه شیر خواستی منم به شما شیر دادم دیگه هر کدوم از معلم ها وارد دفتر شدن شما مشغول خوردن بودی. رفتیم کلاس پیش بچه ها یه خورده شوخی کردیم اونام زحمت کشیده بودند وبه مناسبت روز معلم ، هدیه دادن.تو مسیر کلاس تمام بچه ها دنبالت میومدن واست ادا در میوردن توهم بهشون می خندیدی. در آخر عکس یادگاری با همکا رهای مامان ودانش آموزان گرفتیم . مامانی من ،حسابی خوش گذش...
10 ارديبهشت 1393

اولین باری که پارسا موهاشو مرتب کرد.

امروز بابایی تا از سر کار اومد قبل از اینکه ناهار بخوره تصمیم گرفت موهای شما رو کوتاه کنه من شما رو سرگرم کرده بودم بابایی داشت مرتب می کرد فکر می کردیم شما نزاری و کار سختی باشه اما پسرم گل بود وراحت اجازه دادکه بابایی کارشو بکنه. بعدشم شما رو حموم بردیم شیطون شدی دیگه باید خیلی احتیاط کرد که لیز نخوری شیطون بلا مامان.بوس بوس بوس راستی بابایی آرایشگر خوبیه هاااااااااااااااااا     ...
9 ارديبهشت 1393

پسسسسملم بزرگ شده

پسمل نازم بزرگ شده پیراهن هاش واسش تنگ شده ، امروز داشتم عکس های قدیمی نگاه می کردم وقتی تفاوت دیدم خیلی ذوق کردم ماشاء الله نمک پسملم مرد شده.امروز لباس هاتو که کوچیک شده بود جمع کردم ، لباس هاتو نگه می دارم بزرگ شدی نشونت بدم. امروز می خوایم بریم واست خرید کنیم.
9 ارديبهشت 1393