پارسازیباترین تبسم پارسازیباترین تبسم ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
گنجینه خاطرات پارسا گنجینه خاطرات پارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
بهاربهار، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

پارسا وبهاردهقانی،تمام زندگی ما

پارسا و بهار

خواب

تو خواب خودت خسته میشی از این پهلو به اون پهلو میشی  یا صاف میخوابی.                                                                                                &n...
21 تير 1393

تلویزیون نگاه کردن...

صبح که از خواب بیدارشدی بعداز اینکه شیرت خوردی دست وصورت تو شستم پوشاکتو عوض کردم قطره آ د خوردی میبرمت جلوی تلویزیون واست CD حسنی میزارم اینقدر با دقت نگاه می کنی هر بار که میزارم انگار بار اول میبینی کلی ذوق می کنی. وقتی CD می زارم دستتو دراز می کنی که کنترل بهت بدم،کنترل تو دستت می گیری.قربونت برم هر روز شیرین تر میشی.     اینجانشسته تلویزیون نگاه میکنی.....   ...
19 تير 1393

رو شکم اومدن

دیشب موقع افطار بابایی داشت افطار می کرد شما مشغول بازی بودی یهو دیدیم قند عسلمون اومد روشکم این قدر ذوق کردیم یه عالمه بوست کردم جیگرم موفق شدی. یادم رفت ازشما عکس بگیرم فقط بوست می کردم.
9 تير 1393

لباس های قدیمی

پارسای مامان،عزیز جون مسافرت رفته از اونجا واسه شما کلی لباس گرفته منم کل لباس های قدیمی توجمع کردم لباس هایی که عزیزجون آورده بپوشی.دستش درد نکنه. حتی اگه بازار بره محاله دست خالی برگرده حتما واسه شما یه چیزی خریده. یادت باشه بزرگ شدی حتما بایدمحبت هاشو جبران کنی.قراره از اول مهر شما رو نگه داره.  
5 تير 1393

27 / 3 /92

پارسال توی این تاریخ جواب آزمایش مامانی مثبت بود ، چه روزی بود اینقدر منو بابایی خوشحال بودیم. یادش بخیر از اون روز به بعد واسه دیدن روی ماهت لحظه شماری می کردیم.
27 خرداد 1393

نگرانی مامان

امروز ظهر شما خواب بودی صدای آیفون اومد مامور پست بود بسته واسه بابایی داشت من همیشه می گفتم بزار تو آسانسور بیاد بالا،شما خودت جام امضا کن.اینبار قبول نکرد مجبور شدم پایین برم شما خواب بودی تو آسانسور اینقدر نگران بودم مبادا بیدار شی.آخه وقتی بیدار میشی قبلش صدا میدی بعد چشماتو باز میکنی اون موقع من سریع میام پیشت که وقتی چشماتو باز کردی منو ببینی نگران بودم بیدار نشی. وقتی برگشتم دیدم بیدار شدی داری با دو دستت بازی می کنی. ...
20 خرداد 1393

واکسن 4 ماهگی

فسقلی مامان، روز واکسن خیلی شیطنت می کردی هرکوچولویی که واکسن میزد گریه می کرد شما فکر می کردی اونا می خندن واسه همین بهشون می خندیدی.یه خانمی اونجا بود به شما گفت داری می خندی ببینم رفتی داخل چقدر مردی. وقتی واکسن زدی یه کوچولو گریه کردی اما بعدش آروم شدی خونه اومدی شروع کردی بازی کردن بعدش خوابت برد این بار اذیت نشدی فقط آخرشب یه 10 دقیقه ای بد آرومی کردی.
18 خرداد 1393