پارسازیباترین تبسم پارسازیباترین تبسم ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
گنجینه خاطرات پارسا گنجینه خاطرات پارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
بهاربهار، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

پارسا وبهاردهقانی،تمام زندگی ما

پارسا و بهار

مراسم قبل خواب

دیشب موقع خوابت که شد شروع به گریه کردی بابایی برای اینکه آروم بشی تو رو به لامپ نزدیک کرد آخه نور رو می بینی شروع به بازی کردن می کنی .منم یه لحظه تصمیم گرفتم ازت عکس بگیرم. پسرگلم رو زمین رو ببین هرجا نگاه می کنی وسایل شماست.چند وقت دیگه راه بیفتی خونه ای نمی مونه.......   ...
2 خرداد 1393

سوپرایز

امروز می خوایم بابایی سوپرایز کنیم.چون با شما تنها بیرون رفتن سخته،بابایی فکر میکنه خبری از هدیه روز مرد نیست اما بازم عزیزجون وباباجون کمک کردن تا ماواسه بابا هدیه بگیریم. دیروز چون بابایی خونه بود نمی شد سوپرایزش کرد اما امروز میشه. این گل هم گرفتیم.   ...
24 ارديبهشت 1393

روز پدر

دیشب به مناسبت روز پدر، خونه بابابزرگ رفتیم شما اولش گریه تو کردی چون خوابت میومد وقتی بیدار شدی سرحال شدی اونوقت کلی بازی کردی. دیروز عزیز جون وبابا جون به مناسبت روز مرد واسه شما شیر مرد کوچولو هدیه خریدن. دستشون درد نکنه زحمت کشیدن. اینجا داری با عزیز حرف می زنی قربون اون حرف زدنت برم چقدر ذوق می کنی بلند بلند می خندی.     اینم لباسی که عزیزجون وباباجون گرفتن.البته واست بزرگه.     ...
28 ارديبهشت 1393

رشد کودک

برای حساب کردن رشد کودکتان و بدانید خوب شیر مادر می خورد عملیات زیر را انجام دهید.اگر این مقدار بود یا بالاتر بود یعنی شیر خوردنش کامل است. سن تولد فرزندتان به روز(مثلا95 ) ضرب در 30 + وزن روز تولد = وزن حال (مثلا 95 روزگی)
20 ارديبهشت 1393

جشن پنج شنبه

د یشب با بابا جشن رفتیم گفتیم دیر بریم که شما اونجا خسته نشی ساعت 7:30 عصر از خونه حرکت کردیم ساعت 8:20 رسیدیم . تو مسیر من به شما شیر دادم و خوابوندمت که سیر خواب بشی و اونجا خسته نباشی تو مسیر من وبابایی اصلا حرف نزدیم که شما بیدار نشی، کلی کار کردیم که شما اونجا آروم باشی ، مراسم که رسیدیم شما بیدارشدی توسالن که رفتیم همکار بابایی شما رو دید با کلی ذوق بغل کرد اما یه گریه ای کردی ازون جیغ بنفش ها زدی بابابایی اومدیم بیرون بعد نیم ساعت آروم که شدی رفتیم توسالن،یه جا ته سالن نشستیم شما دستاتو می خوردی تا بابا رفت کیفتو از پیش همکاراش بیاره شما یه نگاه به اطراف کردی و دوباره جیغ بنفش زدی، ما هم کوتاه اومدیم دیدیم فایده ای نداره و اوم...
28 ارديبهشت 1393