30 ماهگرد پارسا جون
سلام گل مامان
30 ماهگرد شما برابر شد با شروع سفر تابستونی مون،امسال سفرمون 5 نفره بود یعنی شما وبابایی و عزیزجون و باباجون.....
امسال قرار بریم پابوس آقا امام رضا (ع) ،اولین سفر زیارتی شما کوچولوی ماست.....
پنج شنبه صبح ساعت 9 راه افتادیم وناهار سیرجان بودیم شما کلی تو پارک بازی زدی اولش با یه آقا پسر دوست شدی البته دوستی خاله خرسه تا توپشو گرفتی دیگه گفتی برو .... بعد کلی ماجرا توپ اون بنده خدا دادی و بهتوپ خودت قانع شدی.... شب کرمان بودیم و خونه خاله مهری ،اونجا آب بازی کردی درخت ها آب دادی شبش پارک مادر رفتیم وکلی بازی کردی حسابی بهت خوش گذشت سوار هربازی میدیدی میشدی بابا بهروز و باباجون مامور خرید بلیط بودن همش نوبتی میرفتن وبلیط میخریدن....
پارک مادر کرمان:



فردا صبح ساعت 10 راه افتادیم وناهار تو یه مسجد تو راه خوردیم شب تربت حیدریه تو نمازخونه مدرسه موندیم شب تو حیاط مدرسه با بچه ها کلی بازی کردی از توپ بازی گرفته تا بدو بدو ....تا ساعت یک شب مشغول بازی بودی البته بگم شما دنبال بچه ها رفته بودی تو اتاقشون ما هم دنبال کلی گشتیم تا یه خانمی گفت تو اتاق ما پیش بچه هاس ،با این کارت خیلی ترسوندیمون.....وبا گریه طبق معمول اومدی تو اتاق وشام خوردی وخوابیدی ،صبح که بیدارشدی کلی تو حیاط میدویدی....
مسجد توراه واسه ناهار:

پارک تربت حیدریه:

ساعت 9 صبح راه افتادیم و 11 مشهد مقدس رسیدیم....
به سوییت بانک رفتیم اولش شوکه شدم چون اتاق با شهرهایی دیگه فرق داشت
شبش به حرم رفتیم و حسابی زیارت کردیم و فردا صبح که یکشنبه بود رفتیم بازار 17 شهریور و اونجا خرید کردیم و شب مجدد به حرم رفتیم و صبح دوشنبه به چالیدره که تله کابین داشت رفتیم سوار تله کابین شدیم قایق سواری کردیم عکس سنتی گرفتیم و گشتیم و ناهار جاغرق رفتیم وشما مجدد عکس گرفتی گشتیم خیلی خوش گذشت شما حسابی بهت خوش گذشت تو مسیر از خستگی خوابت برد عصرش رفتیم پارک کوهسنگیو یه چندتا اسباب بازی بود شما چند بار چند بار سوار شدی وشام دیزی خوردن من وتو نخوردیم بعدش چای ونبات.....روز سه شنبه به جنت رفتیم وخرید کردیم وشبش به بازار فردوسی رفتیم واز اونجا به حرم و تو مسیرشما عکس گرفتی .....صبح چهارشنبه راه افتادیم البته بگیم ظهر چون ساعت 12 راه افتادیم ......
حرم:






چالیدره:





جاغرق:

پارک کوهسنگی:









بازارفردوسی:

ناهار تو پارک تایباد موندیم وشما تو پارک کلی بازی کردی البته سرسره ها داغ بود اما شما داشتی توشون بازی میکردی....شب یه خونه تو گالیکش گرفتیم موندیم فرداش حرکت کردیم رفتیم آبشار شیر اباد خیلی پیاده ذوی داشت اما بالاخره رسیدیم و پارسا آب دیده بود به قول خودت آب بزرگ....ناهار رخونه یکی از دوستان در علی اباد کتول موندیم و شب ساری رسیدیم خونه ای که گرفتیم نزدیک پارک بود وشب پارک رفتیم وشما ماشین سواری کردی همونجا شام خوردیم شما با چندتا بچه دوست شده بودی بازی میکردی.....
آبشار شیرآباد:






جاده گلستان:



ساری:




فردا صبحش راه افتادیم وناهار تنکابن خانه خاله ایران رسیدیم ...فرداش رفتین دوهزار سه هزار حسابی آب بزرگ و درخت وکوه دیدی و کلی بازی عصر رفتیم دریای رامسر واونجا کلی بازی کردی اولش پامون تو آب زدیم چون بابا گفت اگه خودتون گلی وخیس کنید سوارتون نمیکنم اما خاله ایران و عزیزجون رفتن تو آب پون خاله ایران سفره یکبارمصرف آورده بود گفت روی صندلی ماشین پهن میکنیم یهویی نظر بابا عوض شد و لباسش در آورد رفت تئآب من وتو خوشحال رفتیم توآب شنا کردیم البته شما بعدش بغل من یا بابا بودی چون خیلی جلو رفته بودیم بابایی هی شما رو بالا مینداخت شما ز خوشحالی جیغ میزدی بلند بلند میخندیدی ....خیلی خیلی خوش گذشت....شبش حموم رفتیم ولباس ها رفت لباسشویی،خدا خیر لباسشویی بده وگرنه کی حال داشت لباس هایی گلی بشوره شبش تمام بدن مامانی درد میکرد به قول عزیزجون چون همیشه ورزش میکنم...فردا صبحش موزه رامسر رفتیم وشما با 3 تا ماهی تو حوض بود مشغول بازی بودی شبش به تله کابین رامسر و شما تو شهربازی حساب بازی کردی فقط یه ماشین سواری بود شما 5 بار سوار شدی آخر سر با گریه خونه اومدی فرداش هم قرار شد بریم تهران....صبح حاضر نبودی سوار ماشین ما بشی با ماشین خاله ایران اومدی و سرجاده خاله شما به ما داد وکلی گریه کردی...
سه هزار:





دوهزار:





خانه خاله ایران از پشت پنجره:



دریای رامسر:


موزه:



شهربازی رامسر:



تاهار تو جاده چالوس ایستادیم خوردیم یه رودخونه کنار همون باغی بود که ایستادیم شما پاتو میزدی تو آب ،بایه پسری دوست شدی اسمش پوریا بود با اون سنگ مینداختید توی آب و در آخر روی تخت ها بپر بپر..ساعت 7 تهران بودیم خونه دختر عمه بابا ،اونجا کلی باهمه بازی میکردی لامپ خاموش میکردن که بخوابی اما کی بازی کنه ....دوروز اونجا بودیم فقط یه عصر دوساعتی بیرون رفتیم
جاده چالوس:



تهران:

راه افتادیم وناهار توشهری به اسم مها باد بودیم دم رستوران 3 تا پسر بازی میکردن شما عشق بچه تا اونا دیدی گفتی بچه ها دویدی سمتشون عصر یزد رفتیم خانه معلم و یه حمومی کردیم رفتیم میدان امیر چخماخ....
خانه معلم یزد:

امیرچخماخ:
روزآخر سفر پنج شنبه صبح از یزد راه افتادیم ناهار سیرجان بودیم شما تو پارک سیرجان زمین خوردی دستت زخم شد دنبال هر بچه های که میدیدی میدویدی بازی میکردی میگفتی من پارسا....شب رسیدیم سغ اونجا یه چندساعتی موندیم وشما با آرین و آرمیتا بازی کردی و موقع اوکدن کلی گریه کردی ...ساعت 12 شب رسیدیم خونه...سفر امسال به سلامتی به پایان رسید....
پارک سیرجان:

اینم شکلات ها عزیزجون روی سر شما ریخت پون از مشهد اومده بودی...



جیگرمامان آماده واسه جشن غقد دایی...

قربونت برم از صبح فقط لباس عوض میکنی و میگی مامان پارسا قشنگه....













30 ماهگرد پارسا جون
