پارسازیباترین تبسم پارسازیباترین تبسم ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره
گنجینه خاطرات پارسا گنجینه خاطرات پارسا ، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره
بهاربهار، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

پارسا وبهاردهقانی،تمام زندگی ما

پارسا و بهار

29 ماهگی آقا پارسا

1395/4/18 20:01
426 بازدید
اشتراک گذاری

عشق مامان 29 ماهه شدروزبه روز شیطونتر،درعجبم این کارها از کجا یاد میگیریمتفکراین روزها چون هوا گرمه پارک نمیری تو کوچه نمیری ولی یه حرف هایی میزنی یه کارهایی میکنی که دهن ما باز میمونه....

یه روز از تعطیلات به سغ رفتیم پیش مامان بزرگ و بابابزرگ همه عمو وعمه ها با خانواده اونجا بودن وبه شما گل پسر خیلی خوش گذشت با مرغ وخروس ها که صداشون میکردی قدقد بازی کردی همش دنبالشون میکردی بهشون میگفتی شلام پاساااا یعنی سلام من پارسام بع بعی ها دنبالشون میکردی بهشون میگفتی بع بعی واسشون دست میزدی میگفتی مامان گشنگه یعنی قشنگن ،مامان هوف هوف یعنی دارن چرا حرف نمیزنن ،تا یکشون صدا میداد بهشون میگفتی هیییس یعنی ساکت

خلاصه کلی باهاشون سرگرم بودی بعدش بابایی گفت بریم قنات ،که باعمه جلوه محمد مهدی آرمیتا آیسا رفتیم مسیر خیلی سختی بود اما کلی بازی کردی چون آب سرد بود اولش پاتو تو آب نمیزدی بعدش دیگه کوتاه نمی اومدی.....

شب خونه بی بی بابایی رفتیم با آرمیتا آرین عمه مرضیه،با آرین اونجا آباد کردی ماشالله به جونتون چقدر بدو بدو ....

شب توخونه حسابی با بچه ها بازی کردی وشام قم قم خوردی،دیگه موقع خونه اومدن حال نداشتی منتظربودیم گریه کنی اما خودت سوار ماشین شدی کل مسیرخواب بودی....تا رسیدیم خونه بیدار شدی گفتی بی بی نیست ....گریه....دیگه بابایی با بدبختی آرومت کرد....

حالا بریم سراغ عکس ها...

کنار قنات

خونه بی بی

خونه بی بی بابایی

پارسا در شهربازی

دست های کوچولو پارسا گلی دو سال و5 ماهگی

تو دفتر خاطرات زدم که بزرگ شدی ببینی....

عشق رژلب من ،فدات بشه مامانی که حتی تو حالت گریه باشی با رژلب آروم میشی ،بعضی اوقات از خواب بیدار میشی میخوایش...فکر کنم خوابشو میبینی....خوبه دختر نشدی خجالتبوس

یه شب به یادماندنی ،البته با بودن تو کوچولو نازنین حسابی شیرین تر وشادترشد.....

اگه گفتی دنبال چی هستی؟؟؟؟؟بله این مرغابی های کوچولو که از دست شما فرار میکنن البته 2 تا گربه بود شما اینقدر ذوق شون میکردی....هرچی میگن مامانی گناه دارن میخوان بخوابن شما میگی نه نه

این شکار عصر که تو کوچه رفتی به قول خودت مورش

کافیه ببینی شون امان شون نمیدی....

میدونستی مامانی اینجوری میشینه واسمون خیلی جالب بود، به بابایی میگم مگه مدل نشستن هم ارثی و ژنتیکیهمتفکرمتفکرمتفکر

ساعت 7 بعد از ظهره برق رفته وخونه تقریبا تاریکه و شما اصلا توجیه نمیشی یعنی چی برق نیست مدام کلید لامپ میزنی و میبینی روشن نمیشه یگی مامان لامپ سوخت....

نقاشی تو کوچه باگچ ،اینو ازبچه ها یاد گرفتی...خیلی خوبه تو کوچه دقت میکنی و کارهای بچه ها تقلید میکنی اما صد حیف هوا گرمه و نمیشه هروز بری تو کوچه......

پیسکاسوی مامان در حمامبوسبوس قربون سوالات حین بازی کردنت که نمیدونم این سوالات از کجا به ذهن شما کوچولو میرسه...

جداسازی حبوبات :البته به مدت چندثانیه جدا میکنی میگی مامان آهان بیا تموم....فدای جمله بندیت

راستی تکه کلامت:آهان بیا ،قشنگه البته لهجه یزدی

این سنگ ها که داری باهاشون بازی میکنی حکایت داره:شما گل پسر سرماخورده بودی ویکی از دوستان گفت ریگ ماست کن یعنی ریگ داغ کن بنداز توی ماست بخاری ازش بیرون میاد بو کنی ما بعد از این عملیات سنگ ها رو تحویل شما دادیم وشما باهاشون حسابی سرگرمی...

گل پسرما داره 2 سال ونیمه میشه وخیلی کلمات وجملا تشیرین میگی که من وبابا مدام ازشما حرف میکشیم شما واسه ما بلبل زبونی میکنی وما کلی میخندیم شما کلی ذوق میکنی

راستی یه داستان کوچولو بگم اسم داستان بهتره بزاریم گوشی بابا ووحید یا به قول شما پهید یعنی همون وحید

بابا یه همکار داره که هرشب میریم در خونشون یا اونا میان اینجا که سندها به هم تحویل بدن شماره ش همیشه تو گوشی بابا بالاس واسه همین شما تا میبینی گوشی بابا یه جاافتاده بر میداری و شماره این بنده خدا میگیری ،دیگه واسش شده عادت که هرشب یه دوربهش زنگ بزنی...

کف بازی پارسا :کلی فیلم گرفتیم من باهات بازی میکردم بابایی فیلم میگرفت....

دریا خیلی نا آروم بود شما باباجون و عزیزجون رفتی تفریح کنار دریا.....

بازی های پارسا گلی....

بله اینجا موفق شدم از هنرت عکس بگیرم که از صندلی بالا میری ،میری روی میز بعد که معلومه روی کابینت ها

یه عصر یهویی تصمیم گرفتیم سغ بریم گرچه دیر رسیدیم و هوا زود تاریک شد اما شما کلی با آرین بازی کردی...

این خرچنگه با جای دست وپای شما درست شده .....

 

سفرتابستونی امسال قراره پنج شنبه 14 مرداد راه باشه عزیزجون باباجون با ماهستن انشالله که سفرخوبی داشته باشیم قراره بریم پابوس امام رضا....

 

 

 

 

پسندها (3)

نظرات (4)

مامان سما
24 تیر 95 1:39
وای عزیزم چقد عالی و مرتب مینویسی...
مامان بابایی پارسا وبهار
پاسخ
ممنون عزیزم لطف دارید
❤ معصومه ❤
3 مرداد 95 18:47
سلام وب خیلی قشنگی دارین به منم سربزنین خوشحال میشم
❤ معصومه ❤
3 مرداد 95 18:47
http://asrdtfuygiuhpo.niniweblog.com/post/144/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C.html آدرس پست مسابقه ی نقاشی لینک نقاشیتونو از طریق نظر برای ما بفرستید زمان از ...یکشنبه - 3 مرداد 1395تا 12مرداد 1395 تعداد شرکت کننده های مجاز 10 نفر آدرس وب : http://asrdtfuygiuhpo.niniweblog.com/
❤ معصومه ❤
4 مرداد 95 21:37
سلام همین الان لینک میشید پس همین الان لینکم کنین