پارسازیباترین تبسم پارسازیباترین تبسم ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
گنجینه خاطرات پارسا گنجینه خاطرات پارسا ، تا این لحظه: 13 سال و 3 روز سن داره
بهاربهار، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

پارسا وبهاردهقانی،تمام زندگی ما

پارسا و بهار

تهران گردی شهریور ۱۴۰۴

1404/6/25 20:30
193 بازدید
اشتراک گذاری

سلامی به زیبایی پاییز

امسال بابایی خرداد و تیر ماه سفر مکه بود بعدش که برگشتیم ماشین فروختیم،

برای ثبت نام ماشین جدید ، قرار بود اول تیر ماه ماشین تحویل بدن اما تا شهریور صبر کردیم و خبری نشد.

برای همین تصمیم گرفتیم با قطار به تهران بریم ، اما بلیط قطار بیشتر روزها پر بود دیگه برای ۲۲ شهریور بلیط بود و بلیط گرفتیم ، به تهران آمدیم.

توی قطار روز اول با یک پسری به اسم سهیل دوست شدید و کل روز و شب با هم بازی کردید طوری شده بود که با زور سهیل فرستادیم کوپه خودشون. راستی فامیل سهیل اخلاصی بود و شماره شو به شما داد.

روز بعد پسری به اسم میلان به جمع شما اضافه شد کل واگن روی سرتون گذاشته بود ، خوشبختانه هیچ کس هیچی نمی گفت و توی همه کوپه می رفتید چون قایم موشک بازی می کردید.

ساعت دو ظهر رسیدیم و به خونه که گرفته بودیم اومدیم عزیزجون ناهار گرفت و ناهار خوردیم و به شهربازی ارم رفتیم .

حسابی بازی کردید.

بیشتر جاهای فیلم گرفتیم که همش می خندید جیغ می زدید یادگاری بمونه. 

فرداش به بازار پانزده خرداد رفتیم و شماره لوازم التحریر خریدیم ، لباس گرفتیم.....و خریییییید

ناهار جای همیشگی ....رستوران اشرف الاسلامی

عصر سپه سالار رفتیم و برای شما دوتا کفش و صندل خریدیم و به خونه اومدیم چون وسایل ها زیاد بود ، بعدش به تجریش رفتیم ، زیارت رفتیم و تو بازار تجریش دور زدیم و شام همونجا خوردیم و آخرش برای اینکه به مترو برسیم تو مترو می دویدیم...چون کل مسیر ها با مترو میریم، مترو برای پارسا واقعا سرگرم کننده س ، چون سریع وارد میشه که جا بگیره....

فرداش من و بهار و عزیزجون به موج های آبی اپارک رفتیم و همه سرسره مربوط به بچه ها سوار شدی بعد عزیزجون کنار شما موند تا مامان بره سوار سرسره های بزرگسال بشه .

جکوزی رفتیم سونا رفتیم و کلی دیجی موسیقی زد و خواند و رقصیدیم ساعت دو همونجا ناهار خوردیم و مجدد تو استخر مواج رفتیم 

ساعت سه تموم شد و سانس آقایون ساعت پنج عصر بود و ما تا لباس پوشیدیم بیرون اومدیم چهار بود 

بابا و پارسا پشت در ورودی بودند و ما با مترو مجدد به خونه برگشتیم تصمیم داشتیم بیرون بریم اما تا حموم کردیم لباس شستیم ساعت ۷ بود و واقعا اونجا خسته شدیم .

خونه موندیم

پسندها (1)

نظرات (0)