پارسازیباترین تبسم پارسازیباترین تبسم ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
گنجینه خاطرات پارسا گنجینه خاطرات پارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
بهاربهار، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

پارسا وبهاردهقانی،تمام زندگی ما

پارسا و بهار

اولین مروارید پارسا

سلام من پارسا خان هستم امروز 7 ماه و3 روز مه که صاحب دندون شدم ، 2تا مروارید خوشکل تو دهنم در اومده ،مامان وبابام خیلی خوشحال هستن..... عزیز جون قراره 5 شنبه واسم آش دندون بپزه...... از حالا باید مراقب مرواریدهام باشم چون خیلی درد کشیدم تا در اومدن.......                 ...
18 شهريور 1393

قصه پارسا وشام بیرون

دیشب شام بیرون رفتیم تو رستوران، همکار بابا دیدیم گفت پارسا دیگه گریه نمی کنه آخه شما یادته روز جشن چی کار کردی همه همکار های بابا یادشونه..... خانم گارسون شما دید گفت بیا بغلم شما از خدا خواسته رفتی اونم شما رو برد چرخوند تا ما شام انتخاب کنیم همکار اون خانم شما رو دید از دستش گرفت شما حسابی همه جا نگاه می کردی بعد واسه شما صندلی کودک آوردن شما نشستی بازی کردن ، میز بغل یه خانم بود داشت با شما بازی میکرد میگفت چه کفش های نقلی داری ..... بعد رفتیم صندوق که حساب کنیم خانم دستشو دراز کرد شما رفتی بغلش ، خلاصه هر کی بهت می گغت بیا شما دست رد به سینه اش نمیزدی ....نه به اون موقع ها نه به حالااااااااا ...
18 شهريور 1393

7 ماهگی پارسا وعکس های تابستان 93

اول از همه 7 ماهگی نفسم مبارک..... شروع سفر :تومسیر شما عقب پیش عزیزجون نشستی ....   اینجا بابا ایستاده که استراحت کنه بقیه به ما برسن آخه 3 تا ماشین بودیم شما توبغلشی... توجاده بندر ...... شبش داراب موندیم اونجا دایره میزدن شماخوشت اومد گرفتیش شروع کردی زدن،بابایی از شما فیلم گرفت.... دریاچه نمک شیراز البته خشک شده..... پارک سپیدان:اینجا منتظر ایستادیم تا بقیه برسن واستراحت کنیم شما نه تو ماشین جایی واسه غلت زدن نداشتی تارسیدیم شروع کردی بازی کردن،باد میومد برگ های درخت تکون می خوردن شما از خوشحالی جیغ میزدی حسابی ذوق می کردی که ما هم از خنده های تو می خندیدیم.... ...
16 شهريور 1393

پوشک

بابابزرگ امروز صبح بازار گشت واست پیدا کرد 3 بسته گرفت آدرس به بابایی داد که اونم بره 2 بسته دیگه بگیره میترسیم گیر نیاد چون مغازه دارها میگن دیگه تو بازار نیست.......                   ...
5 شهريور 1393

اولین سفر تابستونه پارسا

پارسال من وبابایی اولین سفرمون بودبه مشهد رفتیم شما توشکم مامانی بودی 3 ماهه بودی، امسال شما هستی 6 ماه 23 روزته که میریم تصمیم داریم به امید خدا بریم شیراز سپیدان یاسوج دیشب بازار رفتیم خرید سفر انجام بدیم واسه شما یه اسباب بازی گرفتیم کل خرید با همین در گیر بودی... البته اینجا شب ساعت 1:30شما داری باهاش بازی می کنی.... ...
5 شهريور 1393

دسته گل های پارسا

بادل دلا بادکنک واست گرفتم با بدبختی بادش کردم (اینکه میگم بدبختی آخه به سختی باد میشد)شما 10 ثانیه نشد که ترکوندیش ....بعد به بازیت ادامه دادی جالب اینجاست اصلا نترسیدی ...اجازه ندادی یه عکس ازت بگیرم.   دوباره داشتی توتختت بازی می کردی یهو غروسک آویزتو از جا کندی بعد باهاش بازی کردی...   اینجا شستمت رفتم واست پوشک بیارم ببین چطور چرخیدی داری بازی می کنی.... راستی پوشک گیر نمیاد فعلا امداد شدن پوشکتو پیدا کنن مارک دیگه بهت نمیسازه....... ...
4 شهريور 1393

جورنشدن مرخصی

امروز رفتیم واسه جواب نامه مرخصی ، اما اداره موافقت با6 ماه نکرد حالا مامان مجبوره اول مهر سرکار بره.الان خیلی ناراحتم دوست نداشتم تنهات بزارم نمی دونم چی میشه توکل بر خدااااااااا
3 شهريور 1393

پارسا خان یه کار خاص انجام دادی.....

جمعه خونه اون یکی مامان بزرگ رفته بودیم شما کلی بازی کردی و مدام میگفتی بابا   بابا  اینقدر مامان بزرگ بابابزرگ ذوق کردن ، بابابزرگ بغلت کرده بود تو هی میگفتی بابا اونم می گفت بله قربون خنده هات برم بووووووووووووووس     ای شیطووووووووووووووون بلاشدی بازم بووووووووس حالا شاهکاره پسرم: بدون کمک نشستی هووووورااااااااااا ...
1 شهريور 1393