قصه پارسا وشام بیرون
دیشب شام بیرون رفتیم تو رستوران، همکار بابا دیدیم گفت پارسا دیگه گریه نمی کنه آخه شما یادته روز جشن چی کار کردی همه همکار های بابا یادشونه.....
خانم گارسون شما دید گفت بیا بغلم شما از خدا خواسته رفتی اونم شما رو برد چرخوند تا ما شام انتخاب کنیم همکار اون خانم شما رو دید از دستش گرفت شما حسابی همه جا نگاه می کردی بعد واسه شما صندلی کودک آوردن شما نشستی بازی کردن ، میز بغل یه خانم بود داشت با شما بازی میکرد میگفت چه کفش های نقلی داری.....
بعد رفتیم صندوق که حساب کنیم خانم دستشو دراز کرد شما رفتی بغلش ، خلاصه هر کی بهت می گغت بیا شما دست رد به سینه اش نمیزدی ....نه به اون موقع ها نه به حالااااااااا

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی





قصه پارسا وشام بیرون 

