پارسازیباترین تبسم پارسازیباترین تبسم ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
گنجینه خاطرات پارسا گنجینه خاطرات پارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
بهاربهار، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

پارسا وبهاردهقانی،تمام زندگی ما

پارسا و بهار

پارسایی وعزیزجون

این روزا که مامانی خونه نیست شما با عزیزجون بازی میکنی ، باهم تلویزیون تماشا میکنید حسابی بهش عادت کردی تا عزیزجون میبینی دستتو دراز میکنی یعنی بغلم کن بعد نگاه به اسباب بازی هات میکنی دستتو دراز میکنی سمتشون میگی ههههههه یعنی بیارش تا باهم بازی کنیم.... خیال مامانی راحت شده که پیش عزیزجون میمونی بهونه نمیگیری.....       اینجا لثه هات خیلی اذیتت میکنن هرچی دیدی لثه هاتو بهش فشار میدی گاز میگیری عزیزجون پستونک دستت داده خودت میکنی تو دهنت گازش میگیری، این روزا خیلی پی پی می کنی روزی 4تا 5 بار احتمالا مال دندوناته .....   این شاهزده پسر ما هر کاغذی میبینه اول خوب نگاهش م...
14 مهر 1393

جوجو مامان

وقتی از مدرسه میایم خونه تا آیفون میزنم شما دم در تو بغل عزیز جون منتظر ایستادی تا منو میبینی اینقدر ذوق می کنی میای بغلم ،من حسابی بوست میکنم بعد کلی بوسیدنت حالا شما شروع می کنی صورتتو نزدیک سینه ام میکنی مثل جوجوها که زیر پرهای مامانشون میرن صورتتو میکشی به سینه ام بعد خودتو لوس میکنی لپاتو میاری جلو که دوباره بوست کنم هی اینور لپتو میاری هی اون یکی...بعد شیر میخوری اگه سیرم باشی یه کوچولو میخوری . بعد کیف مامانی زیرورو می کنی هرچی توشه میریزی بیرون اگه کاغذ باشه می خوریش....مامانی ازت میگیره شما تو کیف میگردی یه چیز دیگه پیدا کنی. راستی مامانی هرروز وقتی وارد کلاس میشم دخترا حالتو میپرسن .... ...
12 مهر 1393

یه شب

پنجشنبه با بابایی شام بیرون رفتیم اونجا فواره آب بود آب از کوه پایین میومد شما اینقدر ذوق داشتی گروه موسیقی زنده پخش میشدنور پردازی میشد شما نگاه می کردی واست جالب بود..... شما نق میزدی می گفتی به منم بدید بخورم منم یه دونه شیشلیگ دستت دادم حسابی دست وصورت ولباساتو چرب کردی .....                    ...
5 مهر 1393

اولین روز جدایی

پارسا گلی امروز مامانی واسه اولین بار شما رو 2 ساعت تنها گذاشت مدرسه رفت ، عزیز جون به شما سرلاک داده بود آب بهت داده بود البته با شیشه گفت بازی بازی شیشه بهت داده خوردی(خداشکر).وقتی من اومدم داشتی بازی می کردی بعدش با عزیزجون وباباجون بیرون رفتی حسابی تو ماشین بازی کردی وقتی اومدی خونه خواب بودی....... پسرگلم ،مطمئنم که عزیز جون بیشتر از من مراقبته ،شماهم که عزیز جون خیلی دوست داری وقتی میاین خونه تمام لحظه باهم بازی میکنید....فقط مامانی دلش واسه شما تنگ میشه دوست داشتم پیشت بمونم ....    ...
31 شهريور 1393

مشکل بزرگ

چند روز دیگه مدرسه باز میشه اما شما دوباره شب ها تا صبح بیداری منم کنار شما بیدارم ،شما صبح می خوابی مامانی بایدبره مدرسه وقتی برگشت شما بیدار شدی من باید دوباره کنارت باشم نمی تونم بخوابم ، شما رو شب ها بیرون میبریم که خسته شی بخوابی اما از خواب خبری نیست..... واقعا این موضوع شده واسه ما مشکل بزرگ..... موندم چیکار کنم؟؟؟؟؟
30 شهريور 1393

اسباب بازی پارسا

این اسباب بازی هاتو ازمسافرت واست گرفتیم شما توپ خیلی دوست داری با بابایی بازی می کنی اون که طبل میزنه وقتی کوکش می کنیم شروع به زدن می کنه شما همراهش یه چیزایی میگی که مامانی نمیدونه.......                                    یه انگری برز داری از بس زدیش زمین دیگه چراغش روشن نمیشه حالا دیگه فقط این ریش ریشی هارو میکشی......                                         ای...
25 شهريور 1393

آش دندون پارسا

امروز واست آش دندون پختیم ان شالله پسرم همیشه سلامت وسالم باشی.... آش تو پارکینگ خونه باباجون درست کردیم...این عکس قبل از ریختن آش تو ظرف هاست ،شما نمیذاشتی یه عکس درست وحسابی ازت بگیرم.... یه چند تا عکس بامزه ازشما گرفتیم اونا رو تو پست دیگه رمز دار واست نگه میدارم..... ...
20 شهريور 1393