یه شب
پنجشنبه با بابایی شام بیرون رفتیم اونجا فواره آب بود آب از کوه پایین میومد شما اینقدر ذوق داشتی گروه موسیقی زنده پخش میشدنور پردازی میشد شما نگاه می کردی واست جالب بود.....
شما نق میزدی می گفتی به منم بدید بخورم منم یه دونه شیشلیگ دستت دادم حسابی دست وصورت ولباساتو چرب کردی .....

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی





یه شب 
