پارسازیباترین تبسم پارسازیباترین تبسم ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
گنجینه خاطرات پارسا گنجینه خاطرات پارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
بهاربهار، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

پارسا وبهاردهقانی،تمام زندگی ما

پارسا و بهار

دغدغه مامان واسه بدغذاشدن پارسا

مامانی من ،این غذا وآبمیوه واست درست میکنم اما نمیخوری شده روزا 2 مدل درست کنم اماشما خیلی بدغذا شدی دیگه اشک مامانی در میاری دکتر میبرمت چون رشد وزنیت خوبه میگه ایراد نداره بهش فشار نیار اما من میدونم با این وضع پیش بری مریض میشی خیلی تلاش میکنم اما شما سرتو میچرخونی و دهنتو میبندی قبلا عالی میخوردی....الان فیلم میزارم تو روروک میزارم باهات دالی بازی میکنم اما جواب نمیده برنامه غذایی پارسا: سرلاک چند میوه،خرما،برنج، بیسکوییت مادر سوپ: برنج ، هویج ، سیب زمینی ، کدو ، سبزی ، عدس ، ماش ،لوبیا سبز ، گوشت قرمز ، مرغ ، روغن ماست آبمیوه:(آب هویج ) ، (موز با آب پرتقال ) ، (لیموشیرین ) ، ( آب سیب با موز ) &...
13 آذر 1393

علاقه مندی های جدید پارسا

عکس توکوچه مشغول بازی ، بازور این عکس ازت گرفتم نمیذاشتی .... تو آشپزخونه وقتی مامان داره آشپزی میکنه شما کابینت خالی میکنی.... صبح که بیدار میشی با عکس هی تختت اری میکنی خیلی ازشون خوشت میاد ...
13 آذر 1393

حال واحوال کوچولوی مامان

این روزا شیطون تر وشیرین تر از روزای قبل شدی همش دوست داری بوست کنیم ومیخوای تمام توجه ما به تو باشه توخونه وقتی مامانی مشغول کاره شما با روروکت دنبالم راه میوفتی ومدام صدام میکنی میگی مام مام قربون مام گفتنت برم وقتی مام صدام میکنی انگار تمام دنیا بهم دادن فقط عزیزکم وقتی سرکارم دلم پیش شماست هروز که میگذره دوست دارم تمام لحظه کنارت باشم وشاهد بزرگ شدن ثانیه ثانیه هات باشم ،موقعی که بیرون میریم من پیاده میشم کار دارم شما حاضرنیستی پیش بابا بمونی قربونت برم که مامان شناس شدی ،آخ تا لباس میپوشم وشما آماده میکنم اینقدر ذوق میکنی از خوشحالی جیغ میزنی که میخوای بیرون بری.عصرهامیری توکوچه باروروک پیش بچه ها بازی میکنی بازی کرد...
12 آذر 1393

نمایشگاه کتاب ، خرید زمستون

امروز مامانی از طرف مدرسه ازدو نمایشگاه کتاب رفت واسه شما 2 تا کتاب خریدم وقتی دادم دستت میخواستی پاره شون کنی بعد هم نوش جان کنی بعد از کلی که باهاشون درگیربودی  واست گذاشتم تو بوفه اتاقت..... دیشب بابایی  واست دستگاه بخور خرید که شب ها روشن کنه که هوای اتاق مرطوب شه چون الان هوا خشک شده وممکنه شما اگزما بزنی .... این هم لباس های زمستونی پارسا خان...مبارکت باشه نفسم ...
28 آبان 1393

آب گرم گنو

باعزیزجون وباباجون وبابا آب گرم رفتیم دایی سرکار بود نتونست بیاد اونجا هواخیلی سرد بود لباس گرم واست برده بودم اونجاپوشیدی موقع شام خوابی همه میگفتیم الهی پارسا خوابیده که بیاد شیطنت کنه سفره بهم بریزه شام که تموم شد بیدارشدی جوجه دستت میدادیم نمی خواستی میگفتی فقط شیشه نوشابه میخوای حسابی با ظرف نوشابه سرگرم بودی بعد شام رفتیم گشتیم....شما میگفتی با اشاره بریم سمت کشتی من که میبردمت همه جیغ میزدن شما می ترسیدی گریه میکردی دوباره همین حالت تکرار میشد.....      ...
24 آبان 1393

ماجرای خاطره انگیز آرایشگاه

روز شنبه شیفت ظهر بودم تازه از سرکار اومدم که نوبت آرایشگاه زنانه پیش معصومه خانم گرفتم شما تازه از خواب بیدار شده بودی ومن گفتم پس اذیت نمیکنی تا رفتیم داخل آرایشگاه شما گریه میکردی اونم چه اشک هایی تا اینکه منتفی شد اومدیم بریم آرایشگاهی که بابایی میره اونجا اینقدر گریه کردی که حال نداشتی خلاطه با یه اوضاعی این موهات کوتاه کردیم ...هم خودت هم من وبابایی پرموشده بودیم.....                    ...
18 آبان 1393