سفر حج بابایی
بابایی ۸ خرداد به سفر حج رفت.
تو این یک ماه بابا نبود اتفاق های عجیب و غریب زیاد افتاد.
بابایی ماشین شو فروخت ، چون ثبت نام ماشین کرده بود.
اسرائیل به ایران حمله کرد و ۱۲ روز جنگ بود شب که می شد استرس زیادی داشتیم مدام اخبار پیگیری میکردیم.
بابا تمام لحظات زنگ میزد و باهاشون صحبت می کرد ، بابا به ما دلداری می داد ، البته روزها سرگرم کلاس بودیم و عصرها همین طور ، شب که می شد نگران بودیم ، البته به خیر گذشت.
این یک ماه بابا نبود بهار خیلی بهونه میگرفت ایراد می گرفت ، اما پارسا فقط سکوت کرده بود، من فکر میکردم بزرگ شدی و درک می کنی اما متوجه شدم تو خودت می ریختی چون روزی که بابا رسید کلی گریه کردی.
بعضی روزها و شب ها خونه باباجون می موندیم دایی شب ها که بیکار بود اسکله نبود با زندایی میومدن با شما بازی کردند.
اتفاق عجیب دیگه عزیزجون زمین خورد و زانوش آسیب دید و پاش تو آتل بود.
زانو مامانی با بخار اتو سوخت و عفونت کرد.
عکس های اون یک ماه تو یک آیتم دیگه میزارم تا یادگار بمونه.





سفر حج بابایی
