عکس های ماهانه بهار کوچولو
دومین ماهگرد بهارگلی سومین ماهگرد بهارگلی چهارمین ماهگرد بهارگلی ...
نویسنده :
مامان بابایی پارسا وبهار
18:45
دلواپسی مامان
الان سه روز مونده سه ماهه بشی گلم هنوز درگیر ریفلاکس هستیم یه روز کم بالا میدی یه روز زیاد دارو لانژو میخوری چندروز وزنت کردم توقف وزن داشتی پیش متخصص رفتیم و آزمایش ادرار ومدفوع داد که دیشب متوجه شدیم کلیه ت مستعد سنگ سازه وقتی این جمله شنیدم دنیا روی سرم خراب شد ریفلاکس کم بود اینم اضافه شد همش میگفتم خدا بچه سه ماهه چی داره که بخواد این همه دارو بخوره از خدا تو ماه شعبان عیدی میخوام اونم سلامتی تو کوچولوی نازم هست واسه ت چهل شب زیارت عاشورا برداشتم به امید سلامتی تو گنجشکک کوچولوم راستی وقتی صدات میکنم گنجشکم اینقدر ذوق میکنی خیلی این روزها شیرین شدی فدای لبخندهات بشم عشق مامان بابا تا میرسه بهت میگه ...
افتادن دندون شیری پارسا
دیشب تقریبا ساعت سه صبحبود که یهو پارسا از خواب بیدار شد گفت مامان دندونم افتاده ، من هم منتظر بودم همین روزها بیفته چون لق شده بود فقط پرسیدم دندون کجاس ، نکنه خوردی؟شماگفتی نه روی تخت افتاده ، دیگه گذاشتیم لای دستمال کاغذی و گفتم صبح بهت یه جعبه میدم دندونات بزار توش تا یادگاری بمونه. تاریخ ۲۷اسفند ۹۷ ...
احوال مامانی
الان بهار تقریبا یک ماهه به دنیا اومده که من این مطلب میزارم این روزا خیلی واسه م سخت میگذره چون بهار نیاز داره مدام شیرش بدم و دل درد داره و من باید مدام بغلش کنم و قدرت مکیدنش کمه و مجبورم مدام شیرش بدم از اونور هم شما پارسای گلم خیلی به من وابسته ای تمام کارهاتو من میکردم الان دارم میبینم که اون پارسای شاد من نیستی چون توجه من بهت کمتر شده امروز قرار بود باهات بیام پارک اما بابایی گفت بهار سرمامیخوره و شما خیلی ناراحت شدی اما بازم پذیرفتی که با عزیز جون بری خداجون فقط از خودت کمک میخوام بهم توانایی بده که از پس این مسیر سخت بگذرم الان واقعا در مقابل ناراحتی تو عشق مامانی خورد میشم کاش میتونستم کاری کنم که دوباره صدای خنده های بلندت ...
پارسا و بهار
عکس پانزده روزگی بهار
عکس روز بیمارستان بهار جون
بهار خانم اول بهمن ، روز تولد بابایی دنیا اومد اینم داداش پارسا روز اول ...
روز زایمان،تولد بهار کوچولو
ساعت شش صبح با بابا و عزیز جون به بیمارستان امام رضا رفتیم ساعت شش ونیم صبح منوواسه اتاق عمل آماده کردن و یک ربع به هفت به اتاق عمل رفتم خیلی هوا سرد بود منم ترس و استرس تمام وجودمو گرفته بود صبح قبل از اومدن به بیمارستان کلی داداشی بوسیدم و داداشی خواب بود باباجون اومد پیش پارسا و من با کلی ترس و دلتنگی به بیمارستان اومدم ، ساعت هفت خانم دکتر اومد و بهار کوچولو هفت و ده دقیقه صبح دنیا اومد و من ساعت هفت وپنجاه دقیقه هوش اومدم و ساعت هشت ونیم انیس اومد تو اتاق ریکاوری و منو برد بالا دیدم مامان و خاله ایران پیش بهار هستن و بهار در حال نق زدن و شروع کرد به شیر خوردن....در اون لحظه خانواده چهارنفری مون احساس کردم عجب حس شیرینی ، راستی از ع...
کارهای روزهای آخر
پارسا این روزها کمک مامان میده تمام لباس هات شستیم اتو زدیم و مدام میپرسه نی نی کی میاد؟ پارسا واقعا منتظره، همش میگه من بغلش کنم. فقط سراسم به تفاهم نرسیدیم .... ...
نویسنده :
مامان بابایی پارسا وبهار
17:39











